عماد الدين حسن بن علي الطبري
61
مناقب الطاهرين ( فارسي )
عمرو بن عوف مطاع و مقبول القول است . اگر او به جانب ما آيد ، كار اسلام نظام گيرد . مصعب به چاه آب ايشان رفت و به نزديك آن بنشست و جوانان بر او جمع شدند و قرآن بر ايشان مىخواند . خبر به سعد بن معاذ رسيد . روى به اسيد بن حضير كرد - و وى از اشراف ايشان بود - و گفت : شنيدم كه ابو امامه اسعد « 1 » با اين قرشى به سر چاه آمد و جوانان ما را تباه مىكند . زود برو و ايشان را از آن منع كن . چون اسيد مىآمد اسعد گفت : يا مصعب ، اين شريف قوم است . « 2 » اگر اسلام آورد دولتى عظيم بود اسلام را . اسيد آمد رسالت سعد بن معاذ برسانيد و با اسعد گفت : خال تو سعد مىگويد كه از اينجا برويد و كودكان و جوانان ما را تباه مكنيد . مصعب گفت : يك ساعت ساكن باش و سخن من بشنو . اگر صواب باشد قبول كن و الّا ما را از اينجا بيرون كن . وى قبول كرد . سورتى از قرآن بر وى خواند . اسيد گفت : ما را چه مىبايد كردن ؟ گفت : غسل كردن و جامهء پاك در پوشيدن و شهادتين گفتن و دو ركعت نماز بگزاردن . اسيد خود را با جامه در چاه انداخت و بيرون آمد و جامه بيفشرد و اسلام آورد و دو ركعت نماز بگزارد و با اسعد گفت : من اين ساعت خال تو سعد بن معاذ را به تو فرستم و حيله كنم در اسلام وى . چون سعد اسيد را بديد گفت : نه بدان روى مىآيى كه رفتهاى . سعد بن معاذ بيامد ، مصعب حم تنزيل من الرّحمن الرّحيم بر وى خواند . مصعب گفت : و اللّه رأينا « 3 » الاسلام فى وجهه قبل ان يتكلّم بالشّهادتين . سعد بن معاذ به خانه فرستاد و دو جامهء پاك بخواست و در پوشيد و
--> ( 1 ) - م ، ن : - « اسعد » . ( 2 ) - ش : « شريف زادهء شهر ماست و قوم ما » به جاى : « اين شريف قوم است » . ( 3 ) - ش : « رأيت » .